Wordpress Themes

جامعه‌شناسی هنر و ادبیات (جلسه دوم)

چه سوالاتی از جامعه‌شناسی هنر و ادبیات می‌توانم داشته‌باشم؟

در جلسه گذشته کلاس جامعه شناسی هنر و ادبیات این سوال مطرح شد که چه توقعی از این حوزه از جامعه‌شناسی دارید؟ یا به عبارت بهتر این‌که توقع داریم جامعه‌شناسی هنر و ادبیات به چه سوالاتی پاسخ دهد؟

لحظه‌ای که این سوال در کلاس مطرح شد ذهنم آماده پاسخگویی به آن نبود. اما در روزها و ساعت‌های پس از آن در مورد آن فکر کردم. به چند منبع هم که در دسترسم بود مراجعه کردم و به سوالات مطرح شده در آن‌ها نگاهی انداختم. در نهایت تعدادی سوال در ذهنم ایجاد شده که آن‌ها را در این‌جا می‌آورم. خواسته‌ من از جامعه‌شناسی هنر و ادبیات در مرحله اول این است که به این سوالات پاسخ گوید:

۱-       هنر به عنوان عنصری از روبنای جامعه چه ارتباطی با زیربنای اقتصادی آن دارد؟

۲-       نقش سبک زندگی – به مفهوم لوکاچی آن – در تولید آثار هنری چیست؟

۳-       رابطه جهان‌بینی صاحب اثر به عنوان بخشی از ساختار جامعه با ساختار یک اثر ادبی چیست؟

۴-       نقش هنر در فرایند تغییر اجتماعی چیست و چگونه می‌تواند یک دگرگونی بنیادی را ایجاد کند و یا برعکس آن‌را مهار کند؟

۵-       مفهوم بازنمایی چگونه در آثار هنری جلوه می‌کند؟

۶-       ایدئولوژی گروه حاکم چگونه بر فرایند تولید یک اثر هنری اثر می‌گذارد و تاثیر این هنر در جامعه چگونه است؟

۷-       هنر عامه‌پسند چیست و چگونه بر جامعه تاثیر می‌گذارد؟

۸-       هنر توده‌ها چیست و چه تفاوتی با هنر نخبگان دارد؟

۹-       نقش هنر به عنوان سرمایه نمادین چیست و چگونه این سرمایه نمادین بروز می‌یابد؟

۱۰-    رابطه ادبیات با ایدئولوژی چیست؟

۱۱-   هنرمند به لحاظ جامعه‌شناختی می‌تواند متعهد باشد با بی‌شک مقهور شرایط حاکم اجتماعی خود است؟

۱۲-   ماهیت اثر هنری، فورم و تکنیک به کار رفته در اثر هنری چگونه نمایش‌دهنده وضعیت جامعه است؟

۱۳-   آیا خاقیت امری اجتماعی است و چه عواملی این خلاقیت را گسترش می‌دهد یا محدود می‌کند؟

و …

البته به هیچ وجه انتظار ندارم که کلاس جامعه‌شناسی هنر و ادبیات به این سوالات پاسخ دهد. چون نه تنها این کلاس فرصت این موضوع را ندارد بلکه نظام آکادمیک نه تنها در ایران بلکه در سایر جاهای جهان نیز پذیرش این سوالات و پاسخ آن‌ها را ندارد. این سوالات عموما در فضای خارج از دانشگاه مطرح شده‌اند و اگر هم پاسخی یافته‌اند معمولا خارج از این ساختار بوده‌است. ولی اگر چیزی به دست آوردم که در رسیدن به پاسخ این سوالات راهگشا بود حتما آن را منتشر می‌کنم.

جامعه شناسی هنر و ادبیات (جلسه اول)

اولین جلسه کلاس جامعه‌شناسی هنر و ادبیات برای من بسیار پرهیجان شروع شد. مطابق معمول همه کلاس‌ها چند دقیقه‌ای دیر وارد کلاس شدم. در لحظه اول برخورد بسیار گرم دکتر فاضلی شوکه‌ام کرد. استاد بیشتر دانشجوها را به اسم می‌شناخت و این فضایی را ایجاد می‌کرد که با وضعیت بقیه کلاس‌ها متفاوت بود. هر چند که این وضعیت هم باعث نشد که دانشجویان بیشتری در کلاس مشارکت داشته باشند. این نشان می‌دهد که باید تغییرات بسیار عمده‌تری از برخورد استاد در کلاس‌ها و دانشگاه ایجاد شود که دانشجویان را به سمت مشارکت بیشتر در کلاس سوق دهد. به نظر من یکی از عواملی که در این بین موثر است فضای شکلی کلاس است. به قول بوردیو عادت‌واره فضای کلاس مشارکت را باعث نمی‌شود. شکل اقتداری نشستن سر کلاس به صورتی که دانشجویان در پایین نشسته‌اند و هیچگونه ارتباط چشم در چشمی با یکدیگر ندارندباعث کم شدن خلاقیت و احساس مشرکت در کلاس می‌شود. به نظرم بهتر است که فورم نشستن در کلاس تغییر کند تا مشارکت بیشتری در کلاس ایجاد شود.

بعد از آن دکتر فاضلی شرجی از فعالیت‌هایی را که قرار است تا پایان ترم دانشجویان انجام دهند ارائه داد. از قرار معلوم باید هر هفته یک پست در وبلاگمان در مورد موضوع جلسه قبل بگذاریم. این پست وبلاگ من هم در همین زمینه است. باید یک اثر هنری را هم انتخاب و نقد جامعه شناسی کنیم. همچنین به عنوان تولید یک اثر هنری قرار شد عکاسی کنیم. یعنی با یک سوژه حداقل ۲۰ و حداکثر ۵۰ قطعه عکس بگیریم و تحویل دهیم. این بخش از کار به نظرم خیلی جالب است. چون عکاسی را دوست دارم و گاهی هم عکس‌هایی می‌گیرم. سوژه مرگ هم به انتخاب دانشجویان برای عکاسی انتخاب شد.

دانشگاه جای دانش است؟

امروز در حیاط دانشکده کسی ماجرایی تعریف می‌کرد که از زمان شنیدنش ذهنم لحظه ای از آن جدا نمی‌شود. ماجرا از این قرار بود که یک نفری که هنوز هم برایم معلوم نیست که از کجا وارد مقطع کارشناسی ارشد جامعه‌شناسی شده‌است با تهدید به استفاده از یکی از اقوام با نفوذش نمره ۶ یک درس ۴ واحدی را به ۱۷ تبدیل کرده‌بود. گویا این شخص در بخشی از صحبت‌هایش هم گفته بود که پس از اخذ مدرک فوق‌لیسانس، دکتری در یک دانشگاه داخلی انتظارش را می‌کشد.

بعد از شنیدن این قضایا سعی کردم باقی ماجرا را خودم حدس بزنم. احتمالا این شخص پس از مدتی که مدرک دکترا را به زور به وی اعطا کردند به دانشگاه بازخواهد گشت. آن هم در مسند هیات علمی. آقایی که از پس پاس کردن واحدهایش هم بر نمی‌آید قرار است به بسیاری چون من که بعدها به این دانشگاه وارد می‌شوند درس بدهد. به خوبی روشن است که چه بر سر دانش‌جویان آینده خواهد آمد.

همزمان با این حرفها یادم آمد که یکی از دوستانم می‌گفت که می‌خواهد برای کسب موفقیت در آینده روزی چند ساعت منابع جدید جامعه‌شناسی را به زبان اصلی مطالعه می‌کند. بعد بی‌اختیار خنده‌ام گرفت که چه خیال خامی! احتمالا این دوست من نمی‌داند که برای موفقیت باید فامیل آدم دم کلفتی بود و بعد از آن هم مهم نیست که چه قدر می‌دانی و خوانده‌ای. در دانشگاهی که هنوز عده‌ای هستند که به نیت کسب دانش به دانشگاه آمده‌اند و تلاش می‌کنند کسانی بالا می‌روند که وضعیتی مشابه همان فرد مذکور دارند.

با فکر کردن به این‌ها این سوال بزرگ در ذهنم به وجود می‌آید که آیا دانشگاه می‌تواند راهی برای کسب دانش باشد یا خیر؟ در کنار این‌ها گذراندن یک دوره آموزشی در یک موسسه نیمه رسمی فکرم را به این سمت می‌برد که راه‌های دیگری نیز به جز دانشگاه وجود دارند که می‌توانند بسیار بهتر عمل کنند.

ولنتاین پشت ویترین‌ها

وقتی که ولنتاین کشیش رومی در روز ۱۴ فوریه یکی از سال‌های قرن سوم میلادی به جرم عقد کردن سربازان جوان به پای چوبه دار می‌رفت هرگز فکر نمی‌کرد که افسانه او روزی تبدیل به سنتی جهانی شود. سنتی که هر ساله در این روز به تمام جهان رنگ دیگری می‌بخشد.در بسیاری از کشورهای جهان در روز ولنتاین فروشگاه‌ها، خیابان‌ها و حتی مدارس شکل تازه‌ای می‌گیرند. فروشگاه‌ها در آستانه ولنتاین دکوراسیون خود را تغییر می‌دهند و با تزیین مغازه‌ها با رنگ قرمز مردم را به خرید هدایای ولنتاین تشویق می‌کنند. رستوران‌ها هم علاوه بر تبلیغات گسترده در مورد این روز با تزئینات ویژه خود را برای پذیرایی از مشتریان رمانتیک این روز آماده می‌کنند.این روز همچنین با دخالت‌های دولت در بسیاری موارد نیز مواجه است. این دخالت‌ها به خصوص در مدارس صورت می‌گیرد. در برخی از کشورها، مدارس نيز مقررات سفت و سختی برای اين روز دارند. در عربستان سعودی، دختران دانش آموز اجازه ندارند در روز والنتاين هيچ چيز قرمز رنگ بپوشند يا به مدرسه بياورند.

در بعضی ایالت‌های هند هم مبادله گل و هدیه بین دانش‌آموزان دختر و پسر در روز ۱۴ فوریه ممنوع است. در تایلند هم روز ولنتاین به راهی برای آموزش و تبلیغ بهداشت جنسی در مدارس تبدیل شده است. اما در برخی کشورها نیز دولت‌ها رویکردی تشویقی نسبت به روز ولنتاین اتخاذ کرده‌اند. برای مثال در کشورهای آمریکای شمالی در مدارس دانش‌آموزان را تشویق می‌کنند که این روز را با شور و شوق جشن بگیرند و به دوستان و همکلاسی‌هایشان کارت‌های تبریک ولنتاین کادو بدهند.

همزمان با جهانگیر شدن پدیده ولنتاین، این موضوع با موضع‌گیری‌های نیروهای مذهبی در اقصی نقاط جهان هم مواجه شده‌است. چند سال پیش مفتی اعظم عربستان مفتی، روز والنتاين را يک جشن مسيحی خواند و گفت: “هر مسلمانی که به خدا و روز قيامت ايمان دارد، نبايد اين روز را جشن بگيرد.” فعالان مذهبی هندو هم مخالفت‌هایی با این پدیده در کشور هندوستان از خود نشان داده‌اند. تمام این موضوعات روز عشاق را در برخی کشورها به صحنه برخوردهای پلیسی با این موضوع تبدیل کرده‌است.

در ایران هم جشن گرفتن روز ولنتاین چند سالی است که بیش از پیش رواج یافته‌است. این مراسم در ابتدا بیشتر در بین جوان‌ها و معمولا به دور از چشم خانواده‌ها صورت می‌گرفت. اما در سال‌های اخیر این رسم کم کم به درون خانواده‌ها نیز نفوذ کرد و هدیه ولنتاین این روزها جزو هدایای رایج در خانواده‌ها به خصوص برای زوج‌های تازه ازدواج کرده درآمده‌است. مراکز خرید در تهران و شهرهای بزرگ و کوچک ایران هم مانند بسیاری از کشورها در آستانه روز ۲۵ بهمن (۱۴ فوریه) شکل ولنتاینی به خود می‌گیرد. در این روز این فروشگاه‌ها عروسک‌های قرمز رنگی را به فروش می‌رسانند که قیمت آن‌ها گاهی نسبت به گذشته چند برابر شده‌است. کافی‌شاپ‌ها و رستوران‌ها هم در این روز مملو از دختران و پسران جوانی است که برای تبریک ولنتاین و دادن هدیه به یکدیگر در آن‌ها جمع شده‌اند. خیابان‌ها هم در این روز ترافیکی کم‌سابقه را تجربه می‌کنند.

دخالت دولت و گروه‌های مذهبی و غیرمذهبی هم در ایران وجود دارد. تلویزیون در چند سال گذشته این پدیده را به خصوص در برنامه‌های خبری مورد توجه قرار داده و نقد و بررسی کرده است. پلیس هم در روزهای منتهی به ولنتاین و به خصوص با اجرای طرح موسوم به ارتقای امنیت اجتماعی، حضور پررنگ‌تری در خیابان‌ها و مراکز خرید دارد.همچنین تلاش‌هایی هم برای ارائه بدیل‌های ملی و اسلامی برای روز عشق و مهرورزی انجام شد. گروهی پیشنهاد کردند که یک واقعه مذهبی جایگزین ولنتاین شود. گروهی نیز به خصوص در فضای اینترنت غوغایی را در مورد روز عشق ایرانی یا سپندارمذگان به راه انداختند. اما این بحث‌ها در موج اقبال عمومی به روز ولنتاین به عنوان یک نماد جهانی‌شده گم شد.

اما ولنتاین هم مانند بسیاری از پدیده‌های دیگر با ورود به جامعه ایران شکل خاص این جامعه را به خود گرفته است. در واقع ولنتاین نیز خصوصیات مثبت و بیشتر منفی جامعه ایران را بازنمایی می‌کند. یکی از کارکرد‌های خاصی که ولنتاین در ایران پیدا کرده‌است، ابراز عشق است. ابراز عشق برای مرد ایرانی به دلیل محدودیت‌ها و نگرش‌هایی که در طول تاریخ و در جامعه ایران وجود داشته‌اند بسیار سخت است. ولی شرایط روز ولنتاین این امکان را به بسیاری می‌دهد که با اهدای یک دسته‌گل،  کارت پستال و یا هدیه ولنتاین به دختر مورد علاقه‌شان ابراز عشق کنند.

اما ولنتاین در ایران بیش از این‌که جایی باشد برای تحکیم روابط عاطفی بین افراد جامعه خصلت دیگری پیدا کرده‌است. ولنتاین در بین ایرانی‌ها بیش از آن‌که در جملات، اعمال و احساسات عاشقانه بروز کند در ویترین مغازه‌های رنگارنگ بروز کرده‌است. جوانان ایرانی بیش از آن‌که به دنبال علاقه و اشتیاق واقعی نهفته در پشت هدایای ولنتاین باشند به ارزش مادی آنان توجه دارند. این موضوع در بین جوانان ایرانی بسیار رایج است که برای ابراز علاقه‌ای که می‌تواند با یک دسته گل رز یا یک کارت پستال انجام شود در روز ولنتاین هدیه‌های بسیار گرانقیمت می‌خرند. به نوعی در برخی از بخش‌های جامعه ارزش این هدیه‌ها نمایانگر میزان عشق و علاقه افراد به حساب می‌آید. این اتفاق در واقع بازنمایی کننده فرهنگ اقتصاد زده و مصرف‌گرا در جامعه ایران است که می‌توان آن را در بسیاری از بخش‌های جامعه مشاهده کرد. البته این موضوع برای جامعه‌ای که در طول تاریخ خود هرگز عشق رمانتیک را به معنای واقعی تجربه نکرده‌است چندان عجیب نیست. همانطور که در بسیاری از داستان‌های عاشقانه فارسی مانند خسرو و شیرین می‌بینیم در عشق ایرانی همواره صاحبان قدرت و منابع مالی بیشتر برنده ماجراهای عشقی بوده‌اند و عشق طبقات محروم همواره محکوم به شکست بوده است. بنابراین این دید نسبت به هدایای روز ولنتاین چیزی است که زاده تاریخ و فرهنگ جامعه ابران است.

از بهمن ۵۷

روزهای منتهی به ۲۲ بهمن برای من حس خاصی دارد. رادیو و تلویزیون مرتب سرودهای انقلابی را پخش می‌کند. سرودهایی که برای بسیاری مثل من هنوز هم جذابند. بسیاری از آن‌ها هنوز سخن ما هم هستند. سرودهایی که آرزو دارم روزی آن‌ها را بخوانم و محتوایشان را درک کنم. دوست دارم روزی سرود “بهاران خجسته باد” سرودی باشد که از اعماق قلبم می‌خوانم.

انقلاب ایران

کاری به اتفاقاتی که پس از انقلاب در ایران افتاد ندارم اما به نظرم قیام مردم در برابر حاکمانشان ستودنی است. البته منکر آن هم نیستم که این قیام ممکن است به رهایی منجر نشود و تنها نوع جدیدی از سلطه را حاکم کند.همیشه فکر می‌کنم اگر در سال ۵۷ زندگی می‌کردم لحظه فرار شاه به طور حتم یکی از زیباترین لحظه‌های زندگیم بود. پایان دیکتاتورها همواره زیباست.

انقلاب ۵۷ برایم ستودنی است چون باور دارم که سلطنت توهین آمیزترین شکل حکومت است. به هیچ عنوان نمی‌توانم بپذیرم که یک فرد به واسطه یک رابطه خونی حاکم بر زندگی من باشد. هر چند که حق حاکمیت را برای هیچ کس به رسمیت نمی‌شناسم ولی پادشاهی از همه بدتر است.

پایان شاه

اما شاید بدترین چیز در انقلاب ایران آن باشد که کسانی که بسیاری از آنانی که شریک واقعی آن بودند و سال‌ها با جانشان به سوی آن حرکت کرده‌بودند نه تنها در شادی آن شریک نبودند بلکه غمناک تر از گذشته به استقبال آن رفتند. 

ای آزادی             از ره خون می‌آیی،

                                    اما

می‌آیی و من در دل می‌لرزم:

این چیست که در دست تو پنهان است؟

این چیست که در پای تو پیچیده‌ست؟

ای آزادی!

            آیا

            با زنجیرمی‌آیی؟ …

- بخشی از شعر آزادی از هـ.ا سایه -

درباره یک مفتش فرهنگی

مجله شهروند امروز را کمتر می‌خوانم. علتش هم آن نیست که تحمل سخن مخالف را ندارم. بلکه علت این است که یاوه‌گویی‌های محمد قوچانی به شدت اعصابم را خرد می‌کند. اما چند وقت پیش محمد قوچانی مطلبی نوشته‌بود که در آن به بهانه صادر نکردن پیام تسلیت برای مرگ قیصر امین‌پور به باد انتقاد گرفته بود. نوشته‌ای که در گفتگو با دوستان آن را “دفاع از اختگی ادبی” نام نهادم. (متاسفانه متن مقاله را در اینترنت پیدا نکردم که لینکش را بگذارم.) اما پس از خواندن آن مطلب اولین چیزی که به نظرم رسید این بود که به طور قطع پاسخ کانون نویسندگان ایران به این مطلب یکی از زیباترین و محکم‌ترین پاسخ‌هایی خواهد بود که تا به حال دیده‌ایم.  اما بعد از این‌که مدت زیادی منتظر ماندم خبری از پاسخ کانون نشد. اما امروز در یکی از وبلاگ‌ها متن این پاسخ را که روابط عمومی کانون نویسندگان منتشر کرده‌بود پیدا کردم. البته این پاسخ دیر منتشر شده بود و پاسخ به مطلبی که در آذرماه نوشته شده بود در دی‌ماه منتشر شد. اما فهمیدم که پیش‌بینی من کاملا درست از آب در آمده‌است. به نظرم پاسخ کانون نویسندگان به این مطلب داده بود بی‌نظیر بود. و چه‌قدر این اصطلاح “مفتش فرهنگی” دلنشین است. اصل مطلب را در وبلاگ آینده روشن بخوانید. ( + ) اما من تکه‌هایی از آن را در اینجا می‌آورم.

“در اصل نخست منشور کانون نویسندگان ایران آمده است: «آزادی اندیشه و بیان و نشر در همه‌ی عرصه‌های حیات فردی و اجتماعی بی هیچ حصر و استثنا حق همگان است. این حق در انحصار هیچ فرد، گروه یا نهادی نیست و هیچ کس را نمی‌توان از آن محروم کرد». به یاد نداریم که «شاعر» مورد نظر نویسنده‌ی «شهروند امروز» (و شاعران و نویسندگانی از این دست) حتی یک دم به این اصول اندیشیده باشد. به یاد نداریم که در قتل تبه‌کارانه‌ی آن دو جوانمرگ ديگر، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، کوچک‌ترین نشانه‌ای از دریغ و اندوه و اعتراض از خود بروز داده باشد. به یادم نداریم که حتی یک‌بار (فقط یک‌بار) در مذمت سانسور (چه رسد به مبارزه با سرکوب بی‌وقفه‌ی دگراندیشان) چیزی گفته باشد. ولی از اهتمام ایشان در تاسیس «حوزه‌ی هنری» بی‌اطلاع نیستیم. تعارف نداریم، باید اسماعیل خویی‌ها و غلامحسین ساعدی‌ها و ده‌ها و صدها شاعر و نویسنده‌ی برجسته دیگر راه تبعید در پیش می‌گرفتند، براهنی‌ها و صدها و بلکه هزاران استاد دیگر از دانشگاه‌ها اخراج می‌شدند تا امثال ایشان در یکی از معتبرترین دانشگاه‌های کشور بر کرسی استادی تکیه بزنند.”

 ”آيا کانون ایدئولوژیک است چون در مرگ شاعری تسلیت نگفته است که تا مغز استخوان ایدئولوژیک بود؟ آيا کانون ایدئولوژیک است چون نمی‌خواهد مرکز نویسندگان و شاعران اجاره‌ای باشد که خط امانی از عالم بالا دارند و در هر ورق‌پاره و مجله و انجمن و نهادی سردرپی شکار چپ و آزادی‌خواه و لائیک می‌گذارند؟”

“در این چهل سال رهبری کانون همیشه جمعی بوده و در دور سوم فعالیت‌های کانون، گلشیری، هنگامی که به دبیری هیئت رهبری کانون برگزیده می‌شد، یک نفر در کنار ۹ عضو دیگر هیئت دبیران بود. ولی، به قول شاملوی بزرگ، ظاهراً در «کله های سنگیِ» مفتشان فرهنگی، رهبری همیشه باید یگانه، «کاریزماتیک» و قَدَر قدرت باشد. از این جاست که عریضه‌نویس «شهروند امروز» می‌نویسد: «جلال آل­احمد بهترین رهبر کانون بود» و سپس می‌افزاید: «کانون تحت تاثیر شخصیت کاریزماتیک آل­احمد بوده است». ولی تاریخ، رفتار اجتماعی کانونیان و اسناد تاریخی کانون گواه روشن این واقعیت است که کانون هیچ‌گاه به رهبری فردی و به‌ویژه از نوع «شخصیت کاریزماتیک» آن هیچ اعتقادی نداشته است؛ … راست این است که کسانی که به آزادی اندیشه و بیان و قلم باور دارند و خود را دشمن سانسور و خودکامگی می‌دانند هرگز گردن به یوغ رهبری کاریزماتیک نمی‌گذارند. ”

پ.ن: می‌دانم که به قول معروف نقل خبر سوخته کرده‌ام. اما دلم نیامد پس از خواندن آن چیزی درباره‌اش ننویسم!

احمد بورقانی درگذشت

متاسفانه امشب باخبر شدم که آقای احمد بورقانی پدر دوست و هم‌دانشکده‌ای عزیزمان سهام‌الدین بورقانی بر اثر سکته قلبی درگذشته‌است. این واقعه تلخ را به سهام عزیز و خانواده‌اش تسلیت می‌گم.

“دانشجویان در بند را آزاد کنید”

دانشجویان دربند را آزاد کنید

ناسیونالیسم و اقتدارپرستی ایدئولوژیک

گاهی مفاهیم به گونه‌ای قلب می‌شوند که تصور کردنشان در یک حالت واقعی به یک کمدی تراژیک می‌انجامد. تصوری که لبخندی تلخ بر گوشه لبان آدمی می‌نشاند. یکی از مفاهیمی  که امروزه بسیار شامل این موضوع شده است مفهوم رهایی‌بخشی است. این واژه که یادآور سال‌ها تلاش و مبارزه مردم در طول تاریخ است، دستاویز گروه‌ها و اندیشه‌هایی قرار گرفته‌است که سال‌ها در برابر خواست‌های مردم به حربه سرکوب متوسل شده‌بودند.

یکی از اندیشه‌هایی که امروزه در ایران داعیه‌دار رهایی بخشی شده است، ناسیونالیسم است. اندیشه‌ای که در تاریخ صد سال اخیر به ویژه با تبلور آن در حکومت پهلوی نقش موثری در سرکوب خواست‌های مردم بازی کرده‌است. ناسیونالیسم اندیشه‌ای است که عریان‌ترین شکل آن را در دولت نازی آلمان می‌توان دید.

اما بحث در این‌جا بر سر این است که این اندیشه اساسا خالی از خصلت رهایی‌بخشی است. خصلتی که امروزه ناسیونالیست‌های ایرانی بیش از پیش در پی چسباندن آن به ناسیونالیسم هستند. مهمترین علت رهایی بخش نبودن  ملی‌گرایی هم در این است که اقتدارطلبی بخش جداناشدنی این اندیشه است. این خصلت را می توان در اجزای مختلف این اندیشه دید که در این‌جا به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنم.

ماهیت ناسیونالیسم و اقتدار

ناسیونالیست‌ها این واژه را به معنای یکسان انگاری دولت و ملت تعریف می کنند. در واقع ناسیونالیسم تلاشی است در جهت استقرار دولت ملی در شکل دولت – ملت. بنابراین ناسیونالیسم بدون در نظر گرفتن دولت مدرن بی‌معناست.

ماکس وبر دولت را این‌گونه تعریف می کند: «انحصار اعمال زور مشروع.» پس در حقیقت ناسیونالیسم نیز در پی مشروع کردن این اعمال زور در قالب یک دولت ملی است. اعمال زور مشروعی که ماکس وبر آن را اقتدار می‌خواند. پس ناسیونالیسم نیز به طور ذاتی با اقتدار در ارتباط است و خواسته‌ای به جز اقتدار را مد نظر ندارد.

گذشته‌گرایی اقتدار طلبانه

ناسیونالیسم به ویژه در نوع ایرانیش همواره نگاهی به گذشته دارد. نگاهی به یک گذشته باستانی و اساطیری. در این نگاه همواره بر عظمت و قدرت ایران باستان تاکید می‌شود. همواره از شاهان هخامنشی و دستاوردهای آنان در کشورگشایی تعریف و تمجید می‌شود. در مجموع این نگاه تاریخی نگاهی معطوف به زندگی و اندیشه قدرتمندان است.

در این نگاه تاریخی همواره دید نوستالژیک نیز وجود دارد و در پی بازسازی آن شرایط است. یعنی شرایطی که در آن رئیس حکومت اعمال اقتدار بی حد و مرز می کند. اعمال اقتداری که نه تنها شامل محدوده مرزهای ملی می شود بلکه نقطه افتخار آفرین آن (البته از نظر ناسیونالیست ها) این است که سایر بخش های جهان هم از این اعمال زور ملوکانه بی‌نصیب نیستند. در اینجا نگاه نوستالژیک به دوره‌ای است که وجه قالب آن خشونت، جنگ، زور و اعمال قدرت است.

این نگاه نوستالژیک وجه روشنی از اقتدارگرایی و طلب زور کردن را در پی دارد. در واقع نگاه ناسیونالیست‌ها به تاریخ همواره در جستجوی یک قدرت برتر است. قدرتی که زمانی در شکل و شمایل کوروش و زمانی در دیکتاتوری رضا خانی بروز می‌کند.

مدرنیته از بالا

ناسیونالیست‌ها در ایران همواره از گفتمان مدرنیته از بالا دفاع کرده اند. به واقع خواستار آن بوده اند که دولت با استفاده از ابزارهای سرکوب خود مدرنیته را به جامعه تزریق کند. به همین خاطر است که ناسیونالیسم ایرانی اصولا در دوره رضا خان اوج می گیرد و هم اکنون نیز طرفداران آن از سیاست‌های مدرنیزاسیون رضاخان دفاع می‌کنند.

شخصیت اقتدارگرا همه چیز را در وجود قهرمان بزرگ خود می‌بیند. این قهرمان بزرگ همواره یک فرد نیست. تبلور این قهرمان می‌تواند در مفهوم دولت ملی مقتدر هم باشد. خواسته‌های ناسیونالیست‌ها هم همواره باید از طریق همین قهرمان بزرگ تحقق یابند. این خواسته‌ها می‌تواند طیف وسیعی را تشکیل دهد، از سرکوب فرقه دموکرات آذربایجان تا مدرن شدن جامعه ایران. بنابر این در برهه‌های تاریخی احمد قوام و رضا خان به قهرمانان این اندیشه تبدیل می‌شوند.

در مجموع به جرات می‌توان گفت که ناسیونالیسم از ناخودآگاه سرکوب شده مردمی بر می آید که حاضر به ترک هویت سرکوب شده و سرکوب کننده خود نیستند. ناسیونالیسم بر اساس ذات خود همواره در پی متمرکز و مشروع کردن قدرت بوده‌است. کاری که مفهومی به جز اقتدارطلبی نمی‌تواند داشته باشد.

این‌ها تنها بخشی از نمونه‌هایی است که می‌توان برای نشان دادن رابطه ناسیونالیسم و شخصیت اقتدارطلب معرفی کرد.

پ.ن ۱: و من از این نظم متنفرم - رهام وزیری - وبلاگ از سر بی حوصلگی

پ.ن ۲: فوتوبلاگ را هم با یک عکس جدید آپدیت کردم.

امتحانات لغو شد!

طبق آخرین اخبار رسیده از اقصی نقاط دانشگاه علامه امتحانات لغو شد!

امتحانات دانشگاه علامه تا تاریخ ۱ بهمن لغو شده است و پس از آن تاریخ امتحانات بر  اساس برنامه قبلی ادامه پیدا خواهد کرد. برنامه امتحانات به تعویق افتاده نیز بعدا اعلام خواهد شد و احتمالا پس از پایان امتحانات آغاز خواهد شد.

این اتفاق میمون را به تمامی درس نخوانده‌ها، تنبلی کردگان چند هفته گذشته، برف گرفتگان، مشروطی‌ها و کلیه دانشجویان، اساتید و کارمندان دانشگاه علامه تبریک می‌گویم.

جای تمامی دوستان تعلیقی‌مان برای شریک بودن در این شادی ناگهانی خالی است.

رکود سیاسی و شخصیت اقتدارگرا

شاید این تصور در ذهن بسیاری وجود داشته باشد که عوامل بروز اقتدار و سرکوب، عواملی بیرونی هستند. یعنی عواملی که خود را بر اساس قدرت نظامی و … چیره می‌سازند. اما با نگاهی به گذشته متوجه می‌شویم که شدیدترین دوران‌های سرکوب هم از پشتوانه مردمی برخوردار بوده‌اند. بررسی بزرگترین دیکتاتوری‌های صد سال اخیر از هیتلر و موسولینی تا طالبان و صدام و … نشان می‌دهد که این نظام‌ها از پشتوانه و مقبولیت قابل توجه مردمی برخوردار بوده‌اند. به عبارت دیگر اقتدار و سرکوب نه با زور سرنیزه، بلکه در بسیاری مواقع با پشتوانه مردمی حاکم می‌شود.

آدورنو و همکارانش با بهره‌گیری از نظریات روانکاوی بیان می‌کنند که چگونه ساختار سلسله مراتبی خانواده و رابطه اقتدارگرایانه و استثماری والدین-فرزندان در نهایت به رفتار، نگرش و مناسبات معطوف به قدرت در سطوح فردی و اجتماعی می‌انجامد. ساختار اقتداری آموزش و پرورش در کنار محتوای اقتدارپذیر کننده آن نیز موجب تقویت این روند می شود.

شخصیت اقتدارگرا شخصیتی است بسیار هم‌نوا، سازشگر، تطبیق دهنده خود با اوضاع و احوال که از ارزش‌ها و قواعد سنتی و قراردادی جامعه حمایت می‌کند. برخورد فرد اقتدار گرا با اقتدار از یک سو با ترس و اضطراب شدید همراه است. این ترس و اضطراب در ناتوانی در مخالفت با اقتدار، ناکامی وعجز وی در قبولاندن خود به قدرت حاکم و ناتوانی از عرض اندام در برابر اقتدار خود را نشان می‌دهد. از همین روی این فرد امنیت و آرامش را در وجود یک رهبر مقتدر و قدرتمند دیگر که آن را قهرمان بزرگ می‌داند می‌بیند. این روند باعث به وجود آمدن دیکتاتورها می‌شود.

ذکر این مقدمه برای ورود به بحث چرایی رکود فضای سیاسی و اجتماعی در ایران لازم می‌نمود. چرا که بررسی روابط خانوادگی و ساختار آموزش و پرورش و محتوای کتب درسی در ایران نشان می‌دهد که شرایط برای شکل‌گیری شخصیت اقتدارگرا در ایران وجود دارد.درک این موضوع که لایه گسترده‌ای از شخصیت اقتدارگرا در جامعه ما وجود دارد کار چندان سخت و پیچیده‌ای نیست. کافی است نگاهی دقیق به اطرافمان بیندازیم تا بسیاری از خصوصیات شخصیت اقتدارگرا را در افراد جامعه‌مان مشاهده کنیم. همه کسانی که در ایران تلاش‌هایی برای تغییر وضع موجود انجام می‌دهند با این جملات و یا جملاتی شبیه آن آشنا هستند: همه این کارا رو کردین، چه فایده‌ای داشت؟ مگه میشه تو این مملکت چیزی رو تغییر داد؟ تکلیف اینجا رو یکی دیگه معلوم می‌کنه! و …

این جملات در کنار بسیاری جملات و رفتارهای دیگر حاکی از سازشگری با وضعیت موجود و احساس ناتوانی در مقابل آن و پذیرش یک قدرت بسیار بزرگ غیرقابل مقابله است. در بسیاری موارد ممکن است حتی سرکوب انجام شده در نظر کسی که مستقیما تحت سرکوب بوده آن‌قدر بزرگ به نظر نرسد که در نظر فرد اقتدارگرا بزرگ است. ویژگی قهرمان‌پروری هم که از خصلت‌های تاریخی مردم ایران است.

بدیهی است که بخش مهمی از آن‌چه که در ایران رکود سیاسی نامیده می‌شود به علت وجود شخصیت اقتدارگرا در سطوح مختلف جامعه است. اما عواملی هم وجود دارند که همواره در جهت منافع خود این شخصیت را در جامعه بازتولید می‌کنند. بدون شک صاحبان قدرت اقتصادی و سیاسی در جامعه در بازتولید این شخصیت نقش موثری بازی می‌کنند. اما این تمام ماجرا نیست.

به نظر من گسترش و مقبولیت یافتن گروه اصلاح‌طلبان در ایران ناشی از وجود همین شخصیت اقتدارگرا است. این جمله را بسیار شنیده‌ایم که دوم خرداد را اکثریت خاموش مردم ایران به وجود آورده‌اند. جمعیتی که به معنای دقیق‌تر کلمه گروهی بودند که در مقابل وضع موجود علی‌رغم مخالفت سکوت پیشه کرده‌بودند. گروهی که با اضطراب و ترس با اقتدار برخورد کرده‌بودند و در برابر وضع نامطلوب موجود راه هم‌نوایی و سازگاری و یا دست‌کم سکوت را پیش گرفته‌بودند. تا این که شخصیت مقتدر و قدرتمند (ظاهرا مردم این‌گونه فکر می‌کردند) و یا همان قهرمان بزرگشان را یافتند و به دنبالش به حرکت درآمدند.

خود گفتمان اصلاحات هم بازنمایی کننده وجوهی از همین شخصیت اقتدارگراست. گروهی که همه اجزای ساختار و حجم زیادی از محتوای وضع موجود را پذیرفته‌بودند. گروهی که در طول ۸ سال زمام‌داریشان همواره از وجود قدرتی نامعلوم حرف می‌زدند که هیچ کس را (حتی با در دست داشتن دولت، اکثریت مجلس و ۲۰ میلیون رای) یارای مقابله در برابر آن نیست. گروهی که حتی سخن از عبور از رهبر اصلاحات در آن با مخالفت‌های فراوان روبه‌رو شد.

اصلاح طلبان سوار بر شخصیت اقتدارگرا در جامعه ایران پا به عرصه‌ معادلات سیاسی گذاشته‌اند. در آخرین مورد هم بازگشت خاتمی به دانشگاه با استقبال جمع زیادی از دانشجویان در دانشگاه مواجه شد. اما این دانشجویان آن دست دانشجویانی نبودند که جریان دانشجویی در دو سال اخیر در ایران را شکل داده‌باشند. کسانی که در دانشگاه تهران به استقبال خاتمی رفتند عموما از زمره دانشجویانی بودند که در طول دو سال گذشته و سرکوب شدید جریان دانشجویی راه سکوت و حتی هم‌نوایی را در پیش گرفته‌بودند. کسانی که در طول دو سال گذشته ناظر بر جریان دانشجویی در ایران بوده‌اند انصاف خواهند داد که سهم دانشجویان اصلاح طلب در حرکت دانشجویی اگر نه هیچ که بسیار کم بوده‌است.

داستان این اتفاق چندان پیچیده نیست. گروهی که با کنار رفتن قهرمانشان به سمت رکود رفته بودند باز هم با ظهور مجدد قهرمانشان به صحنه آمده‌اند. وضعیت بسیار روشن است. شخصیت اقتدارگرا با قهرمانش حرکت و با قهرمانش رکود می‌کند. اما نه آن حرکت، حرکت است و نه آن رکود، رکود. یعنی در واقع هیچ‌گونه رکود واقعی در جامعه ایران جریان نداشته‌است. اگر هم جایی حرفی از رکود شده‌است احتمالا زمانی است که مردم دیگر به اصلاح‌طلبان رای نداده‌اند و یا به جای سوت و کف به انتقادشان کشیده‌اند.

جنبش‌های واقعی اجتماعی در ایران اگر چه ممکن است در زمان‌هایی کند حرکت کرده‌باشند اما هرگز رو به رکود نرفته‌اند و به هیچ وجه نمی‌توان مفهوم رکود را بر آنان متصور دانست.

می‌گفتی ای عزیز: سترون شدست خاک!

اینک ببین برابر چشم تو کیستند؟

هر روز به غارت طوفان روند و باز ...

باز آخرین شقایق این باغ نیستند. 

بازگشت

مشکلات فنی همیشه و همه جا بد نیستند. گاهی وقت‌ها هم می‌توان استفاده‌های نسبتا مفیدی از آن‌ها کرد. مثلا بعضی‌ها هستند که وجودشان وابسته به این نقص‌های فنی است و پیرامون همین‌گونه نقص‌هاست که تعریف می‌شوند. هب هر حال مشکل ظاهرا فنی ایجاد شده برای وبلاگ من، شاید فرصتی برای بازاندیشی برایم فراهم کرد. این بازاندیشی وبلاگی را احتملا مدیون گروه هکر وبلاگم هستم.در مدتی که از آخرین پست‌های وبلاگ نقد حال در فرمت قبلی گذشته است، شرایط تغییرات زیادی کرده‌است. امروزه شاید افراد جامعه ایران، به خصوص آن‌هایی که گهگاه از فراز روزمرگی‌ها به زندگی می‌نگرند مساله اقتدار را بیش از پیش درک می‌کنند. بنابراین در این وبلاگ نگاه ویژه‌ای هم خواهم داشت به مفهوم اقتدار و چگونگی پذیرفته شدن آن در جامعه ایران.به موازات این نگاه، نگاه انتقادی به سایر مسائل جهان بیرون هم در این وبلاگ جریان خواهد داشت. مسائلی که شاید روزانه به سادگی از کنار آن‌ها بگذریم و یا ساده‌دلانه به وجود آن‌ها افتخار هم بکنیم.این وبلاگ هیچ‌گونه مدعایی بر علمی بودن ندارد. مواضع من در این وبلاگ بر اساس اعتقاد عمیقم به موازین انسانی از قبیل برابری، آزادی، صلح و انسان‌دوستی استوار است.در کنار این وبلاگ گاهی هم عکس‌هایی را که می‌گیرم در فوتوبلاگی که هنوز نامی بر آن نگذاشته‌ام قرار خواهم داد.پی‌نوشت: از زحمات امیر عزیز برای بازسازی این وبلاگ تشکر می‌کنم.

پی‌نوشت: فوتوبلاگ را نام‌گذاری کردم. نگاه‌های ضبط شده من را با چشم دوربین در “جهان رویا” ببینید.

از آن سفر که تو رفتی

خطاب به انوشه انصاری
این روزها همه جا صحبت از توست. از تو و سفرت. سفری که همه در شادی افتخار ملی آن سر از پا نمی‌شناسند. اما مفهوم این افتخار برایم روشن نیست. فکر نمی‌کنم این که یک نفر آن‌قدر انسان استثمار کرده باشد که بتواند هزینه‌ی سفر چندین میلیون دلاری‌اش به فضا را بپردازد. مایه‌ی افتخار است؟ این که در حالی که میلیونها نفر در کره‌ی زمین محتاج به کمتر از یک دلار برای رهایی از مرگ ناشی از گرسنگی هستند بیست و چند میلیون دلار دادی که زمین را از بالا ببینی مایه‌ی افتخار است؟
همه می‌گویند که تو یک زن ایرانی هستی که به فضا رفته‌ای و به این افتخار می کنند. آیا تو از وضع زنان ایران باخبری؟ آیا می دانی که هزاران زن در همین وطن آریایی از سر نداری تن فروشی می کنند؟ آیا می‌دانی که بسیاری از روی ناچاری و فقر در بدترین شرایط کار و زندگی می‌کنند؟ تا به حال چیزی در مورد فروش دختران و زنان شنیده‌ای؟ تا به حال نگاهی به خیابان خیابان خوابها و کودکان کار کرده‌ای؟
نمی‌دانم برای چه به آن سفر رفته‌ای ولی فکر می‌کنم که تو و امثال تو آن‌جا را دوست دارند چون آن‌جا مجال خوبی است که زمین را عاری از انسانها ببینی. آنجا قطعا گرسنگان آفریقا را نمی‌بینی. در آن‌جاست که به زمین می‌نگری بدون این که مرگ میلیونها نفر در گرسنگی، فساد و جنگ را ببینی. فکر می کنم خیلی راحت است که بدون این که زنان و مردان و کودکانی که در شرایط مرگباری زندگی می‌کنند را ببینی فریاد بزنی که زمین زیباست.
اما بدان که من معتقدم که امروز چهره‌ی زمین زشت است و وجود تو و نظامی که میلیونها نفر را از گرسنگی و جنگ می‌کشد و تو را با هزینه‌ی چند میلیون دلاری به فضا می‌فرستد چهره‌ي زمین را روز به روز زشت‌تر می کند.
از اینکه زمین را آنگونه که تو می‌بینی ببینم حالم به هم می خورد. از این که این قدر بی‌درد باشم که بیست و چند میلیون دلار که بسیاری را از مرگ نجات می‌دهد صرف سفر به فضا کنم متنفرم. تو نه تنها مایه‌ی افتخار من نیستی بلکه نماینده چیزهایی هستی که از آنها متنفرم.

نکاتی درباره کمپین یک میلیون امضا

حرکت زنان چند سالی است که حرکت رو به جلو و مستقلی را در پیش گرفته و توانسته است علی رغم موارد شدید سرکوب در بسیاری موارد خود را بازتولید کرده و امروزه به عنوان یکی از مهمترین حرکتهای‌ اجتماعی ایران خود را مطرح کند. محکم بودن مبانی ایدئولوژیک و وحدت عمل نیروها را در کنار مساعد بودن شرایط اجتماعی را می توان از علل مهم موفقیت این حرکت ذکر کرد.
سازمان‌دهی فعالیت این حرکت در یکی دو سال اخیر بیشتر بر روی تغییر قوانین نابرابر بوده است. از مهمترین این حرکتها می‌توان به دو حرکت ۲۲ خرداد ۸۴ و ۸۵ و اخیرا طرح “کمپین يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيضآميز” اشاره کرد.
بی شک قوانین تبعیض آمیز در مورد زنان از مشکلات عمده‌ی زنان محسوب می شود. عدم وجود حق برابر طلاق، ارث، دیه و … در قوانین مسائل بسیار مهمی در برابر زنان محسوب می شود و این کمپین می‌تواند اعتراض گسترده‌ای باشد به قوانین تبعیض آمیز. اما نکات بسیار مهمتری در حرکت برای احقاق حقوق زنان مغفول مانده است.
عامل محرک تمام جنبشهای اجتماعی که آنان را تاثیرگذار و رهایی‌بخش می‌سازد “آگاهی” است. به نظر می‌رسد مهمترین علت عدم موفقیت حرکتهای اجتماعی نخبه‌گرایانه شدن آنهاست. قرار گرفتن حرکت اجتماعی در بین طبقات و گروههای خاصی علاوه بر محدود کردن خواستها به نفع گروه یا طبقه‌ای خاص قدرت عمل آن را به شدت کاهش داده و سرکوب را آسان می‌کند. فقدان آگاهی جمعی از حقوق زنان هم یکی از مشسکلات پیش روی حرکت زنان است. حتی در صورت اصلاح شدن قوانین به نفع برابری هم مشکلات بخش زیادی از زنان طبقات پایین جامعه به علت فقدان آگاهی از حقوق خود و عدذم وجود پذیرش اجتماعی برای زنان مغفول خواهد ماند. زنی را فرض کنیم که در طبقات پایین اجتماع حق طلاق دارد. آیا امکان طلاق برای او به صورت عملی وجود خواهد داشت؟ هرچند که وی بر اساس قوانین و روی کاغذ امکان طلاق را دارد ولی شرایط اقتصای و ناآگاهی اجتماعی هرگز این اجازه را به او نخواهد داد. بنابراین اگر قرارد است در یک کمپین یک میلیون امضا ( که احمالا اکثر آنان از طبقات متوسط و بالای جامعه خواهند بود) جمع آوری شود بهتر است قبل از آن آگاهی لازم به میلیون‌ها زن و مرد طبقات محروم در مورد حقوق اولیه‌شان داده شود.
در هر حرکت اجتماعی لازم است که علاوه بر اصلاح وضع موجود به نقد بنیادی و رادیکال نظم نابرابر موجود نیز پرداخته شود. پرداختن به مسآله‌ی حقوق زنان در واقع به نوعی اصلاح ظاهری نظام مردسالار است که اگر همراه با نقد بنیادهای اقتصادی و فرهنگی نظام مردسالار نباشد همیشه راه را برای بازتولید نظم موجود باز خواهد‌گذاشت. هر چند که ممکن است با تغییر قوانین مردسالار اندک بهبودی در وضعیت زنان ایجاد شود اما نظام سلطه مردسالار قطعا سلطه‌ی خود را به شیوه‌ی دیگری بازتولید خواهد کرد.
البته لازم به ذکراست که هرچند این نقدها را به این حرکت وارد می دانم اما قطعا انجام آن را برای پیشبرد اهداف حرکت اجتماعی زنان لازم می‌دانم و با این که به علت مشکلی فرصت نشد در مراسم آغازین شرکت کنم و جزو اولین امضا کنندگان بیانیه باشم ولی امضای خود را از طریق اینجا به ثبت رساندم. از تمامی کسانی هم که دغدغه احقاق حقوق زنان و تغییر نظم نابرابر موجود را دارند درخواست می کنم که به این کمپین بپیوندند.
در همین زمینه :
کلیات طرح ” یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز
امضای بیانیه
 

درباره چپ دست بودن

در اقلیت بودن هم همیشه چیز بدی نیست. یکی از اقلیتهایی که همیشه به علت نامعلومی از اینکه جزو اونا هستم خوشحال بودم , چپ دستها هستند. امروز با ۳-۴ روز تاخیر از طریق مطلب برونکا متوجه شدم که ۱۳ آگوست روز جهانی چپ دستها بوده. همین باعث شد که یاد یک سری مسائل در مورد چپ دست بودن خودم و دیگران بیفتم. در مورد این موضوع سرچ کردم که ببینم تو دنیا در این مورد چه خبره!
یه سری مسائل جالبی در مورد چپ دستها وجود داره. اینکه در بسیاری فرهنگها در گذشته نه چندان دور چپ دستی یک جور مشکل محسوب می شده : در قدیم چپ‌دستی را عیب و علّت می‌دانستند. زمانی یک مرد ژاپنی حق داشت زن چپ‌دستش را طلاق بدهد. اسکیموها فکر می‌کردند که چپ دست‌ها جادوگرند. در زبان لاتینی چپ را sinister می‌گویند که به معنی شوم و نحس و بد یُمن است. در زبان فرانسوی برای دو واژه چپ و ناشی یک کلمه gauche بکار می‌رود و در زبان آلمانی کلمه linkisch به معنی چپ‌دست و آدم ناجور است.
آدمهای چپ دست معروف زیادی هم تو دنیا هستند. آدمهایی مثل فیدل کاسترو , سیمون بولیوار, گاندی, ارسطو, نیچه و چارلی چاپلین هم چپ دست بودند. تازه به این لیست می تونید اسمهایی از مارادونا تا قاتلهای معروف دنیا رو اضافه کنید. یک سایت هم هست که به این روز اختصاص داره. شعرش هم جالبه ”
celebrate your Right to be Left-Handed!”
یکی از جذابیتهای چپ دست بودن برای من همیشه حضور در صف بود که شکل حرکت دست من در صف با تمام افراد دیگر حاضر در صف متفاوت بود. همینطور موقع نوشتن سر کلاس درس.
یک گزارش هم بی بی سی فارسی در این مورد تهیه کرده که خوندنش جالبه. آخر این گزارش مصاحبه ای هست با یک دکتر در مورد چپ دستها که اونجا از نا آگهی خانوده ها در مورد این موضوع و این که سعی می کنند رفتار بچه های چپ دستشون رو تغییر بدن صحبت کرده. وقتی که از اطرافیانم پرسیدم دیدم که واقعیت داره به خصوص در زمانهای قبل تر و در مورد دخترها. مادر بزرگ من هم چپ دسته و به علت همین نا آگاهی خانوادش و عقاید خرافی از این که کارهاش رو با دست چپ انجام بده جلوگیری می کردند. و جالب اینه که مادر بزرگ من کارهایی مثل غذا خوردن که در جمع انجام می شد رو با دست راست انجام می ده ولی موقع انجام دادن کارهایی کسی نمی دیده مثل ظرف شستن و آشپزی و … از دست چپش استفاده می کرده و این عادت هنوز هم همراهش هست.